سلامناراحت

نمیدونم بگم خوشحالم بگم ناراحتم  ف نمیدونم از امدن تابستون خوشحال باشم یا ناراحت ناراحت چون دلمو شکست چون خوشحالیم فقط یه روز بود تا عمر دارم 2 تیرماه رو فراموش نمیکنم هیچ وقت .....

خوشحالی که با مثبت شدن ازمایشم شروع شد و با پاین امدن بتا و .... تمام شد .

تو همون یه روز اینگار دنیا فقط مال من بود , تو همون یه روز کلی با جنینی که شاید اندازه یه فندوق  هم نبود کلی حرف زدم , اسم براش گذاشتم اتاقشو مجسم کردم . نقشه کشیدم کلی نذر و نیاز کردم برا سلامتش ولی همچی تمام شد دنیا رو سرم خراب شد آزمایش دوم که قرار بود تکرار بشه انجام دادم از بس استرس داشتم بهرام یه دققیه تنهام نزاشت بعدش هم از خونه زنگ زد آزمایشگاه عدد بتا رو که خوندن رنگش عوض شد فهمیدم همچی تمام شد فهمیدم که خدا میخواست بگه تا من نخوام نمیشه همونجا سرمو گذاشتم زمین و تا میتونستم گریه و ناله کردم  دلم برا خودم می سوخت دلم شکسته بود , هیچ طوری آروم نمیشدم همش دنبال مقصر بودم   , همسری هم ناراحت بود ولی نه به اندازه من همش منو دلداری میداد ولی فایده ای نداشت نمیتونستم اروم باشم , همش میگم من چه گناهی کردم  , از دیدن بچه ها عذاب میکشم دوست ندارم هیچ بچه ای رو ببینم دیگه ., دوست ندارم هیچ زن حامله ای رو ببینم . خدا چطور دلش امد دل منو بشکنه ... شاید هم خیریتی داشته ولی چرا همه سختی ها باید برا من باشه , مگه من چند سالمه چند تا دردو قصه رو تحمل کنم ناراحت

خدایا من نمتونم دیگه , تحمل ندارم دیگه خودت کمکم کن خودت به دادم برس .

خدایا کمکم کن شرمنده بهرام نشم خدایا موقعی میبینم اینقد ذوق و شوق داره من داغون میشم .... کمکم کن

/ 3 نظر / 12 بازدید
یه مرد خردادی

سلام دوست خوبم. امیدوارم مشکل برطرف بشه.[گل]

م.ر

سلام مرسی از حضورتون ناراحت کننده بود خیلی. خدا این نعمتش رو از هیچ کس نگیره و اگه نصیب کسی نشد پاداش صبر و تحملش رو هزاران برابر در اون دنیا اعطا کنه توکل بر خدا به حق همین ماه مبارک، خواسته های شما برآورده بشه