سلام

دیروز ساعت 7 رفتم بیمارستان با کلی ترس و استرس تا صبح ده بار تو خواب حرف زدم و ناله کرده بودم که همسر جان بیدارم  میکرد . وارد بخش شدم پام میلرزید خودم دلم برا خودم  میسوخت . احساس بدبختی میکردم . نشستمیم که صدامون بزنن یه اقای امد و  به همسرجان گفت شما باید برید بیرون بخش زنانه اینو که گفت دلم ریخت احساس تنهایم بیشتر شد حداقل پیشم بود دلم یخورده قرص بود .ولی بیرونش کردن ناراحتیه خانمه کنارم بود با دخترش امده بود شروع کرد به حرف زدن باهم همین که گفت چند سالته و مشکلت چیه مثل دیونه ها اشک از چشام  سرازیر شد اینگار منتظر بودم فقط یکی بهم  بگه دستامو گرفت و گفت تو که سنی نداری خدا بزرگه دخترش 35 سالش بود 7 ساله نازایی داشت ولی اون تنبلی تخمدان داشت به من گفت برو خدا رو شکر کن سالمی  ، خلاصه یکی یکی خانم های داخل بودن و تازه به هوش آمده بودن  دراز کش رو تخت می اوردنشون بیرون البته با اه و ناله و جیع خیلی ترسیدم گفته خدانکنه من کارم به اینجا بکشه......

ساعت 8ونیم صدام زدم رفتم داخل دستام یخ زده بود بعضم گرفته بود و دیگه راهی نداشتم باید هر دردی داشت تحملش میکردم  مرتب صلوات میفرستادم آیت الکرسی میخوندذم تا ماما امد و شروع به کار کرد.خلاصه با هر بدبختی و جیغ و داد و استرسی که بود تمام شد انتقال دادن برام بهم گفت وضعیتت خیلی خوبه هم خودت هم همسرت انشالله این بار باردار میشی ، زیاد خوشحال نشدم چون تکراری بود برام  فقط تودل خودم گفتم توکل به خدا ....

همسرجان منو رسوند خونه و رفت منم هم از لحاظ روحی هم جسمی داغون بودم یه خورده گریه کردم بعدش به مامانم زنگ زدم و صداشو شنیدیم یکم اروم شدم و گرفتم خوابیدم تا عصر  همش خواب مامان و بابام رو میددیم که امدن خونمون احساس میکردم مامانم هی میداد صدام میزنه ولی خواب بود همش ناراحت بیدار شدم اینگار کل غم و قصه دنیا برا من بود خیلی دوست داشتم با یکی حرف بزنم  ولی هیچکس نبود هیچکس ... دوست ندارم با حرفام خانوادم ناراحت بشن دوست ندارم بدونن من چقد افسرده شدم  دوست ندارم شوهرمو ناراحت کنم با حرفام نمخوام نگرانش کنم ناراحت به دوستای این دوره هم نمیشه اعتماد کرد نمیشه هر حرفی رو بهشون زد پس مجبورم همشو تو دل خودم نگه دارم .....................

فردا یا پس فردا میخوام نذری بدم  ان شالله که اول خدا بعد حضرت ابوالفضل کمکم کنه این ماه جواب بگیرمناراحت

/ 1 نظر / 7 بازدید

[لبخند]